این خفگی تدریجی ....
-
تاریخ: 1399/1/21 ساعت: 16:21
چیزی گلویم را فشار میدهد ،احساس خفگی میکنم ،درست مثل زمستان دو سال پیش که داخل آسانسور گیر افتاده بودم ،آسانسور با سرعت وحشتناکی پرت شد پایین و همانجا بود که حس کردم کارم تمام است ،جایی بین طبقه 2 و 3
این حجم از بی تفاوتی ://
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 10:46
+برای چی کشتیش ؟ ـ چون نسبت به همه چیز بی تفاوت بود آقای قاضی ؛حتی مرگ ... (اگر من آخرش به جرم کشتن نون.صاد !! دستگیر شدم شما از امروز دلیلش رو میدونستید ://) پ ن :ممنون بابت احوالپرسی هاتون حال
و امروز همان نقطه آغاز من است ...تولدت مبارک من :)
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 10:46
در میانه ترین روز زمستان چند سال پیش بود که من با آن دستان کوچک و شکننده ام این دنیای دمدمی مزاج را به آغوش کشیدم ؛با تمام خوشی ها و تلخی هایش ،با تمام رسیدن ها و نرسیدن هایش ،با تمام کامیابی ها و ناک
پراکنده نویسی های امروز !!!
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 10:46
1.من همیشه از هوای ابری و بارونی لذت میبرم اما امروز نه !!! 2.چند وقتی میشه با فعال کردن دیدئو دیگه راحتم و نیازی به فیلتر شکن برای باز کردن یوتیوب نیست . 3.من چجوری به این بشر بفهمونم وقتی یبار میگم
ای در میان جانم و جان از تو بی خبر /وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 10:46
شاید شنیدن خبر فوت استاد ضربه ای محکم شد به عمق جانم ؛من همانقدر که به موسیقی جهان اهمیت میدهم به موسیقی های او و فرزندان خوش آوایش اهمیت می دهم چرا که زبان فارسی را انگونه که باید نیک میدارند و سبکشا
هی میخوام از کرونا ننویسم هی نمیشه =))
-
تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 10:46
سلام رفقای بیانی اقا تو رو خدا بیاین دستاتون رو بشورید و ویتامین بخورید و غذاهای مقوی و از اینجور حرفا که لازمه حتما انجام شه =) آقا این ویروسه اونقدرام که همه میگن بد نیستا کلی خوبی هم داره:/// مثلا
روح مستند طلب من ...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
از همون بچگی عاشق مستند بودم تا همین الان ...و در خانواده ای زیسته ام که هیچ کدوم از مستند خوششون نمیاد ... پ ن : one strange rock رو حتما حتما ببینید ... لینک تریلرش : کلیک
and now ,I try to be a humen
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
هوای سرد و دلبر پاییز بالاخره مقاومت رو ازم گرفت و من تسلیمانه رفتم سراغش ...توی خیابون های زرد و قهوه ایش قدم زدم و سرمای پر رطوبت این روزهای شمالو به ریه کشیدم ...و به آینده فکر کردم ...به روزهایی ک
وی به چند دلیل پیش پا افتاده غمگین است ...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
من نمی فهمم چرا این لبتاپ لعنتی دقیقا مواقعی که لازمش دارم طی یه عمل کاملا غیر منتظره به فنا میره .... چرا من نباید یه تانگ درام داشته باشم که الان تو این هوای ابری و جذاب پاییزی برم وسط برگای توی حیا
کآم آن :/ من چیکار کنم آخه ...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
یعنیا همونقدری که من به در اومدن دندون های عقلم اهمیت نمیدم بابام به مسئله door close و اینا اهمیت نمیده -ــــ- -هر بار هم که میگم پدرجان داری میری بیرون از اتاق درو ببند بازم نمیبنده و من مجبورم (ا
زندگی یک فهم است ؛فکر زنجیر کنی یا پرواز در همان خواهی ماند...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
دلم میخواهد الان دانشجوی سال آخر رشته دلخواهم میبودم و درحالیکه خسته و بی رمغ به خانه آمده بودم ...کیف چرم مشکی ام را به طرفی پرتاب میکردم ووقتی که داشتم با احتیاط ساعت مچی ام را روی کنسول آینه میگذاش
این بهای ناتمام ...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
کوچولو ؛زندگی یعنی خستگی ! زندگی یعنی جنگی که هرروز تکرار میشود و در ازای شادی اش که ؛ مکث های کوتاهی بیش نیست ... باید بهای گزافی پرداخت !!! #نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد نوشته اوریانا فالاچ
این روزا...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
در حالیکه اخبارو میخوند هینی کشید و گفت :وای جنگ نشه بهش دلداری دادم نه نترس اتفاقی نمی افته صبح زود اومد زد تو سرم و گفت :دیدی چرت گفتی...پایگاه امریکایی ها رو زدن منکه گفتم جنگ میشه و بعد زد زیر
به ناحق از دست رفته در این دومینوی مرگ بار ...
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
اونقدر حالم خرابه که هیچی نمیتونه بهترش کنه .... 167 انسان بدون اینکه فکرشو بکنن سوختن و پرت شدن و مردن ... حتی نفس کشیدنم سخته .... 50-60 نفر توی کرمان از دست رفتن بخاطر نقص فنی تجهیزات ... کل این کش
عنصری مهم بنام تناسب شخصیتی
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
تعریفش را از خیلی ها شنیده بودم که او مغز متفکر و درجه یک و فلان و بهمان ... از منشی پر افاده اش یک نوبت گرفتم وبا مدل جواب دادنش احساس کردم میگوید سه ماه دیگه بیا اما گفت :فردا صبح اینجا باش راستش ر
بخش جذاب تزریقات :///
-
تاریخ: 1398/11/6 ساعت: 20:16
خب به سلامتی طلسم عدم بیماری شکست و بعد از 4 سال سرما خوردم که بیشتر فکر کنم انفولانزا یا چیزی شبیهش باشه :/// انگار تو سرم سیمان ریختن و بعدم با چماق افتادن به جونم و تا میخوردم کتکم زدن و بعدم ولم ک
آفتاب در فراسوهای افق.
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 11:40
این حقیقت که زندگی مثل فیلما و قصههای پریان نیست، هپی اندینگ نیست، دیگه نمیتونی به بچگی برگردی، ممکنه پدر و مادرت دو تا آدم عوضی باشن که دوستت ندارن، گاهی آدم چیزها و کسایی رو که دوست داره از دست میده، به چیزایی که از ته دلش میخواد نمیرسه و آدمها، آدمهای اون بیرون میتونن بینهایت بی رحم، بدجنس، دروغگ...
I don’t wanna fight my differences anymore
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 11:40
تصاویر منُ میترسونن، اما کلمهها نه. پس زندهباد همهی عکسهای نگرفته و همهی لحظهها و احساساتِ نوشته شده.
To start again
-
تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 3:05
مدتهاست نمیدونم اینجا رو چطور شروع کنم. منتظر کلمههای جادویی بودم؛ یه متن خاص پرمعنا یا شاید متنی که نشونه باشه برام اما هیچ اتفاقی نیفتاد و من دلم میخواد بنویسم. حتا ته دلم منتظر این هم بودم که بهتر بنویسم و بعد این جا رو سیاه کنم چون از راه نرسیده و چمدون باز نکرده عاشقش شدم. از شکل و شمایل و اسمش...
They Are Mine
-
تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 3:05
اوریگامیهای کاغذیم رو دونه دونه نگاه کردم و تاریخهاشون رو خوندم. مطلقن هیچچی خاطرم نبود که چه اتفاقی افتاده توی اون تاریخها ولی مطمئن بودم آدمهای اون تاریخهای بیمعنی رو خوب یادم هست و شاید همین کافی باشه. :) پ.ن:عکس از موردعلاقهترینهام ه. عکاس: لوییس سانچیز